

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۵۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹
ای مردهای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
رو رو که عشقِ زندهدلان مردهشوی نیست
ماننده خزانی هر روز سردتر
در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
هرگز خزان بهار شود؟ این مجو محال
حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست
روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم
گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست
گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت
شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به بیان مفاهیمی در مورد عشق و جاذبههای آن میپردازد. او با بیان تفاوتهای میان عشق و بیعشقی، اشاره میکند که عشق جانسوز و زندهکننده است و در دل کسانی که واقعاً عاشق هستند، هیچ نشانهای از مردگی وجود ندارد. مولانا عشق را بینهایت و فراتر از زمان و مکان میداند و به تمثیلهایی از مانند خر و عیسی اشاره میکند تا تفاوتهای اساسی بین واقعیات روحی و دنیوی را نشان دهد. در پایان، او به جستجوی حقیقت و مستی از عشق اشاره میکند و ابراز میدارد که کلام خویش را در این زمینه بیمورد میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
