

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۶۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰
عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
سایهی زلفین تو در دو جهان جای ماست
از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت
و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست
هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست
هر گل زردی که رُست رُسته ز صفرای ماست
هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست
عاشق و مسکین آن بیضد و همتای ماست
از سبب هجر اوست شب که سیهپوش گشت
توی به تو دودِ شب ز آتش سودای ماست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق عمیق و شگفتانگیز خود اشاره میکند و آن را به زیبایی و شیرینی قند تشبیه میکند. او میگوید که سایه زلف محبوب در زندگی و دنیا برای او اهمیت ویژهای دارد و عشق او را به اوج رسانده است. شاعر بیان میکند که همه گلها و زیباییها از خون عشق او به وجود آمده و حتی غمها و شبها نیز از هجران معشوق نشأت میگیرند. او از هوی و هوس عشق سخن میگوید و تصریح میکند که عشق، ذات وجود و حالتهای او را شکل داده است. در انتها، به شمس دین تبریزی اشاره میکند و بر بازگشت او تأکید میکند که تمام ارزشهای او به او وابسته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
