

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱
پیش چنین ماهرو گیج شدن واجبست
عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست
هست ز چنگ غمش گوش مرا کشمکش
هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست
دلو دو چشم مرا گرچه که کم نیست آب
مردمک دیده را چاه ذقن واجبست
دلبرِ چون ماه را هر چه کند میرسد
عاشق درگاه را خُلقِ حسَن واجبست
طره خویش ای نگار، خوش به کف من سپار
هر که در این چه فتاد دادِ رسن واجبست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست ؟
حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست
