

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱
پیش چنین ماهرو گیج شدن واجبست
عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست
هست ز چنگ غمش گوش مرا کشمکش
هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست
دلو دو چشم مرا گرچه که کم نیست آب
مردمک دیده را چاه ذقن واجبست
دلبرِ چون ماه را هر چه کند میرسد
عاشق درگاه را خُلقِ حسَن واجبست
طره خویش ای نگار، خوش به کف من سپار
هر که در این چه فتاد دادِ رسن واجبست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و جذبههای آن سخن میگوید و به اهمیت و ضرورت عشق در زندگی انسان اشاره میکند. او عشق را به عنوان یک ماه زیبا توصیف میکند که گیجی و مستی را برای عاشق به همراه دارد. مولانا بر این نکته تأکید میکند که در دنیای عشق، نیاز به زیباییها و الطاف محبوب وجود دارد و حفظ آن عشق همچون شهری زیبا ضروری است. همچنین او به نقش درد و رنج در مسیر عشق اشاره دارد و بیان میکند که در این راستا، عاشق باید آماده پذیرفتن چالشها و لذتهای عشق باشد. در نهایت، شاعر از محبوبش میخواهد که عشقی شیرین و خوشایند را در زندگیاش جاری کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
