

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶
کار من اینست که کاریم نیست
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کرد
جز که همین شیر شکاریم نیست
در تکِ این بحر چه خوش گوهری!
که مثَلِ موج قراریم نیست
بر لبِ بحرِ تو مقیمم، مقیم
مست لبم گرچه کناریم نیست
وقف کنم اشکم خود بر میت
کز می تو هیچ خماریم نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ابراز عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق میپردازد و میگوید که همه وجودش ناشی از عشق به اوست. او با تشبیهاتی زیبا بیان میکند که در دنیا هیچ چیز درخور و سزاوارش نیست و تنها در نزدیکی معشوق میتواند آرامش یابد. شور و حال او از عشق چنان است که حتی با وجود مشکلات و محدودیتها، در جستجوی وصال و در کنار معشوق است. همچنین به مسأله هویتی خود اشاره میکند و میگوید که عشق او را تعریف میکند و بیعشقی، هیچ ارزشی ندارد. در نهایت، او به عشق به عنوان برترین و باارزشترین گزینهها در زندگیاش تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
