

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱
گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
تا که بهارِ جانها تازه کُند دل تو را
بوی سلام یار من لخلخهی بهار من
باغ و گل و ثمار من، آرَد سوی جان، صبا
مستی و طُرفه مستیای، هستی و طرفه هستیای
مُلک و دراز دستیای، نعرهزنان که الصّلا
پای بکوب و دست زن، دست درآن دو شست زن
پیش دو نرگس خوشش کُشته نگر، دل مرا
زنده به عشق سرکشم، بینی جان چرا کشم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به دعوت از پدر برای آمدن به سوی یار و تجدید حیات دل میپردازد. شاعر از بوی سلام یار به عنوان مظهر بهار و زندگی یاد میکند و احساس شادی و مستی را به تصویر میکشد. او به زیباییهای عشق و سر و صدای خوشیها اشاره دارد و خواستار حضور دلانگیز یار است. در این شعر، عشق به یار به عنوان مرکزیترین مفهوم پررنگ است و شاعر از خوشیها و زیباییهای زندگی در این رابطه صحبت میکند. در نهایت، او به عواطف لطیف و احساست عمیق خود نسبت به یار و موانع ارتباط با دشمنان اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
