

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱
همچو گل سرخ بُرو دست دست
همچو میای خلق ز تو مست مست
بازوی تو قوس خدا یافت یافت
تیر تو از چرخ برون جَست جَست
غیرت تو گفت بُرو راه نیست
رحمت تو گفت: «بیا! هست هست»
لطف تو دریاست و منم ماهیاش
غیرت تو ساخت مرا شَست شَست
مرهم تو طالب مجروحهاست
نیست غم ار شستِ توام خست خست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حال و هوای عشق و محبت میپردازد. او با تصاویری از گل و شراب، به جذابیتهای عشق اشاره میکند و میگوید که عشق باعث مستی و سرمستی انسانها میشود. همچنین، به رابطهٔ نزدیک و عمیق خود با خدا میپردازد و تأکید میکند که با وجود موانع، رحمت و لطف الهی همیشه در دسترس است. شاعر از درد و رنجهای خود میگوید و به قدرت شفابخش عشق اشاره میکند که تسکیندهندهٔ زخمهای روحی است. در نهایت، او بر این باور است که عشق میتواند دنیایی جدید برای انسانها بسازد، حتی در میان مشکلات و چالشها.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
