

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷
ای ز بِگَه خاسته سر مست مست
مستِ شرابی و شرابِ الست
عشق رسانید تو را همچو جام
از برِ ما تا برِ خود دست دست
بازوی تو قوس خدا یافت یافت
تیر تو از چرخ برون جَست جَست
هر گُهری کان ز خزینهٔ خداست
در دو لبِ لعلِ تو آن هست هست
فاش شد این عشقِ تو بیقصد ما
بند بدرید ز دل جَست جَست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به توصیف حالتی شگفتانگیز از عشق و شیدایی میپردازد. شاعر از تجربیات عرفانی و حالاتی که عشق به او بخشیده سخن میگوید و به جذبه و تأثیر عشق الهی اشاره میکند. او بیان میکند که عشق، او را به خود و به معشوق رسانده و در این مسیر رازهای پنهانی از دل او برملا شده است. در نهایت، شاعر از رنج و خستگیای که عشق برایش به همراه داشته، صحبت میکند و به قدرت و اثرات عشق در زندگی خود میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
