

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۰
امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد
سلطان سلطانان ما از سوی میدان میرسد
امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم
کان یوسف خوبان من از شهر کنعان میرسد
مست و خرامان میروم پوشیده چون جان میروم
پرسان و جویان میروم آن سو که سلطان میرسد
اقبال آبادان شده دستار دل ویران شده
افتان شده خیزان شده کز بزم مستان میرسد
فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شادی و نشاطی که از رسیدن شخصیتی بزرگ و مقدس، که او را سلطان مینامد، میپردازد. او تصمیم میگیرد از بند توبه و پرهیز آزاد شود و به سوی این سلطان شتافت. حال و هوای شعر متشکل از حال خرم و پرشور شاعر است که در مسیر جستجوی پاکی و نور به سر میبرد. او از دیگران میخواهد که به او ملحق شوند و در این راه همراهی کنند. نماد عشق و عرفان در اینجا به شکل مستی و شادی تجلی یافته است. در پایان، شاعر از دوری و غیبت میگوید و به یادآوری روشنایی و زندگی نوینی که از این سلطان به ارمغان میآید، دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
