

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف حالتی عرفانی و معنوی میپردازد که در آن عاشق، خورشید وجودش را در عزلت و نزد پروردگار تجربه میکند. او به تمایز نور و تاریکی اشاره میکند و از موانع دنیوی همچون شب و تن میگوید که مانع رسیدن به حقیقت میشوند. همچنین، شاعر به قیمتی بودن جواهر روح و ایمان اشاره میکند و تأکید میکند باید از ظواهر دنیایی رها شده و به درون خود توجه کند. در نهایت، او از کلام کهنه و بیمحتوا انتقاد میکند و دعوت به جستجوی معنی واقعی و روحانی دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
