

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳
یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
گاه چو قطار شتر میکشدم از پی خود
گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود
گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد
گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود
خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند
خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود
گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن
گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و نیایش به یار سخن میگوید و احساسات پیچیدهای را در مورد ارتباطش با معشوق بیان میکند. او خود را در شرایط مختلفی میبیند؛ گاه در مقام پیرو، گاه در جایگاه فرمانده و زمانی دیگر همچون نگین تاج یار. در این عشق عمیق، شاعر بیان میکند که اطلاع از حقیقت یار و هویت خود در گروی این ارتباط است و در مراحل مختلف زندگی، با چالشها و زیباییهای عشق دست و پنجه نرم میکند. او در نهایت بر این باور است که شناخت واقعی یار، در حقیقت شناخت خود نیز هست و مرزهای معشوق و عاشق در هم میآمیزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
