

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود
چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود
نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود
کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود
عزم سفر دارد جان مینهیش بند گران
برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود
چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود
چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ تأثیرات عشق و قدرت الهی بر انسانها و جهان است. شاعر به زیبایی تأکید میکند که عشق از سطحیترین اشیاء گرفته تا دلها را تغییر میدهد و آدمی را به تجلیات خداوند نزدیک میکند. او به اهمیت صبر و خرد در برابر خواستههای نفس اشاره میکند و بیان میکند که عشق میتواند زندگی را رنگین کند. در عین حال، اشاره به لطف خداوند و تأثیر آن بر افراد و امید به نعمتهای الهی نیز در شعر مشهود است. این ابیات به نوعی از دیوانگی عشق و تسلیم در برابر ارادهٔ الهی نیز حکایت دارند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
