

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵
بی تو به سر می نشود با دگری مینشود
هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلم خود خبری مینشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
آب حیاتی ندهد یا گهری مینشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان
تا بزنم بانگ و فغان خود حشری مینشود
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از مولانا به بیان احساس عمیق خود نسبت به دوری محبوب میپردازد. او اظهار میکند که بدون محبوب، نه میتواند با کسی دیگری ارتباط برقرار کند و نه دلش آرام میگیرد. عاشق در تلاش است تا از غم جدایی رهایی یابد، اما میداند که هیچ چیزی نمیتواند او را تسکین دهد و این درد به آرامی در وجودش آب و میوه میکند. تصویرش از زندگی بدون محبوب، خالی و پوچ است و به این نتیجه میرسد که تمام شادابی و حیات به وجود او بستگی دارد. در نهایت، شاعر به سرنوشت و قضا و قدر اشاره میکند، اما تأکید دارد که از این بحثها چیزی جز شور و آشفتگی نمیسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
