

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۶۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶
بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد
شما دلها نگه دارید مسلمانان که من باری
چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد
نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم
چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد
ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست
قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد
سر زلفش همیگوید صلا زوتر رسن بازی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر عشق عمیق و سوزان شاعر به معشوقی است که جمالش جاذبهای بینظیر دارد. شاعر از جذابیت چشمان معشوق و شیوهاش در جلب دلها میگوید و احساس میکند که دلش دیگر نمیتواند از معشوق جدا شود. او به این نکته اشاره میکند که مانند میوهای که به شاخهای آویزان است، وجودش کاملاً به معشوق وابسته شده است. همچنین، تصویرهایی از ناآرامی و خواست درونی برای آتش سوزی و سوختن به خاطر عشق و زیبایی معشوق ارائه میدهد. نهایتاً، شاعر به این باور میرسد که عشق واقعی او را از هرگونه ترس و نگرانی دور کرده و حاضر است در آتش عشق بسوزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
