

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد؟!
بی سر شو و بیسامان یعنی بنمی ارزد؟!
چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی
برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد؟!
در عشق چنان چوگان میباش به سر گردان
چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد؟!
بی پا شد و بیسر شد تا مرد قلندر شد
شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد
چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به کنایه از بیارزش بودن زندگی بدون عشق و دلبستگی سخن میگوید. او به دل میگوید که در غم عشق، جانش را فدای آن کند و زندگی بیعشق را بیمعنا تلقی میکند. او از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود سخن میگوید و به کردار عاشقانهاش اشاره میکند که چون چوگانی در میدان عشق به گردش درآید. شاعر بر این باور است که همهچیز تحت تأثیر عشق قرار دارد و حتی عقل را در این راه فدای عشق میکند. او از ویرانی و جنون ناشی از عشق گفتگو میکند و در نهایت به شادی ناشی از عشق و چرخش دل به دور قمر اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
