

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۳
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دوصد خرقه نمایم
ترسابچه گوید که «بپوشان که نشاید»
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار
چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد در این هاون عشاق
هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و عشق میپردازد و میگوید که وقتی جلوههای جمال محبوب بر چهرهاش میافتد، احساس میکند که مانند گلی میشوید. او آرزو دارد که از بار سنگین دنیا رهایی یابد و در رهایی، اشکهایش و دل پر از رازهایش را توصیف میکند. وجود درونی شاعر با حکومت دل مقایسه میشود و او نشان میدهد که عشق حقیقی همیشه بر احساسات او حاکم است. همچنین، او به تصویر کبوتر عاشق اشاره میکند که پس از پرواز از خانه عشق، به طور ناگزیر به سرنوشتش میرسد. در انتها، به شمسالحق تبریزی اشاره میکند و از تمایز و نیاز به صیقل روح در مواجهه با عشق سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
