

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷
گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
بر روی زمین خرقه و زنار نماند
آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم
آن سوخته را جز غم تو کار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهره زیبا
از چهره خورشید و مه آثار نماند
در خواب کنی سوختگان را ز می عشق
تا جز تو کسی محرم اسرار نماند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت چهره محبوبش اشاره میکند و میگوید اگر حتی یک تار موی او نمایان شود، تمامی ایثارها و عبادات بر زمین خواهد افتاد و هیچ چیزی ارزش نخواهد داشت. او تأکید میکند که در برابر زیبایی و جذابیت معشوق، دیگر هیچ دلمشغولی و غمی باقی نمیماند، و این عشق میتواند حتی سوختگان را به خواب برد و تنها اسرار عشق را برای خود معشوق محفوظ نگه دارد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که هیچ چیز جز عشق و محبوبی که در دل دارد، برایش مهم نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
