

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۸
آن کس که ز تو نشان ندارد
گر خورشیدست آن ندارد
ما بر در و بام عشق حیران
آن بام که نردبان ندارد
دل چون چنگست و عشق زخمه
پس دل به چه دل فغان ندارد
امروز فغان عاشقان را
بشنو که تو را زیان ندارد
هر ذره پر از فغان و نالهست
اما چه کند زبان ندارد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات عاشقانه و حیرت در برابر عشق پرداخته است. او از نبود آثار و نشانههای معشوق سخن میگوید و عشق را همچون یک نوا، بیپایان و بینهایت توصیف میکند. دل انسان به مانند چنگی است که در اثر عشق زخم میزند و فغان عاشقان در این عالم فراگیر است. او همچنین به ناتوانی انسانی در بیان عشق و حیرت در برابر جاذبه معشوق اشاره میکند و بیان میدارد که عشق او مرز و کرانهای ندارد. در نهایت، شاعر به احساس ناتوانی در برابر دوری معشوق و نیاز به حضور او میافزاید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
