

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایه سَروَش شو پیش و پس او میدو
گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بُکشد ما را و آخر بِکشد ما را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ حضور یک محبوب است که با ظرافت و جاذبهاش زندگی و دل را تازه میکند. این محبوب با بهار نو، تغییرات جدیدی را در وجود انسان ایجاد میکند و از رازها و زیباییهای خود پرده بر میدارد. در این میان، شاعر از چالشها و دامهایی که در این راه وجود دارد، سخن میگوید و بر ضرورت نگهداشتن دل در برابر وسوسهها تأکید میکند. اشاره به شمس تبریزی به عنوان نمادی از ظهور عمیق ترین معانی و تجربههای روحانی نهایی، نشان از تحول و کمال در دل دارد. در نهایت، شعر به انتظار و بود و نبود این محبوب در زندگی میپردازد و تأکید دارد که وجود او دلی را که پژمرده شده، دوباره زنده و شاداب میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
