

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۰
مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند
کافر و مؤمن گر از خوی خوشش واقف شوند
خوی را خود واکند در حین و خو با او کند
آفتابی ناگهان از روی او تابان شود
پردها را بردرد وین کار را یک سو کند
چنگ تنها را به دست روحها زان داد حق
تا بیان سر حق لایزالی او کند
تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت میزند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و روحانیت میپردازد و زیباییهای بوی معشوق را به تصویر میکشد. او با اشاره به تأثیر معشوق بر آدمیان، بیان میکند که حتی مؤمن و کافر نیز به خوی و جمال او پی خواهند برد. اشاراتی به عشق و خشم و حوادث زندگی دارد که چگونه این احساسات در ارتباط با حق و حقیقت جلوهگر میشوند. در نهایت، شاعر به نرگسهای مست و زیبایی معشوق اشاره میکند که قدرت جادوگری و عشق عمیق را به نمایش میگذارند و در دنیای عشق و وجود الهی غرق هستند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
