

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد
همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی
همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد
کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست
حاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد
چون گشاید باگشادم چون ببندد بستهام
گوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد
همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به بیان حالتهای متناقض عشق و تاثیرات آن بر عاشق میپردازد. عاشق در مواجهه با عشق و معشوق، احساساتی از تسلط و وابستگی تجربه میکند و در عین حال، به تضادهایی مانند کفر و دین، آتش و کوثر، رنج و راحت دچار میشود. او همواره در کشمکش است، گاهی به سوی آتش میرود و گاهی به سوی کوثر، در حالی که این عشق او را به چالش میکشد. عشق، به عنوان نیرویی قدرتمند، مومنان و کافران را در دایره خود اسیر میکند و عاشق باید از خطرات آن آگاه باشد، هر چند که این خطرها گاهی زیبا و دلکش به نظر میرسند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
