

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۷۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۰
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمنبرِ لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پِیَت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد مانْد زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستوجوی معشوق میپردازد و بیان میکند که هیچ چیز نتوانسته او را همانند معشوق خوشنود کند. او از تجربیات مختلفی که داشته، به نزدیک نشدن به معشوق و ناکامی در دستیابی به او اشاره میکند. حال او حالتی عاشقانه و شیدا دارد که در آن به وحدت با معشوق میاندیشد و در مقابل درد جدایی و ناکامی میسوزد. همچنین، از جدایی و آشتی با دل و تنش سخن میگوید و در نهایت، به این نتیجه میرسد که هیچ چیز نتوانسته جایگزین معشوقش شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
