

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت، سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهان است، نه که عشق جانِ آن است
جُزِ عشق هر چه بینی، همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق، اجل تو همچو مغرب
سوی آسمان دیگر، که به آسمان نماند
ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به عاشقان توصیه میکند که تلاش کنند تا عشق واقعی را درک کنند و از قید و بندهای دنیوی آزاد شوند. او به اهمیت شستوشوی دل و جان با حکمت اشاره میکند و یادآور میشود که عشق، جوهر اصلی حیات است و هر چیز دیگری گذرا و فانی است. مولانا همچنین به دروننگری و جستجوی عشق در عمق وجود انسان تأکید میکند، به این معنا که جهان واقعی در درون ماست و نه در ظواهر. او با استفاده از تصاویری همچون بام و ناودان، به ما میآموزد که نباید به ظاهر دنیا توجه کنیم زیرا آنچه اهمیت دارد، حقیقت وجودی است که فراتر از کلمات و اشکال فیزیکی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
