

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۱
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید
بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت
بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر میکشد این جانها را
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید
رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ
که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از پرواز کبوتر بچهای صحبت میکند که به ندایی آسمانی پاسخ میدهد و به سمت آسمان میرود. او به مراد عالم و دعوتی که از سوی غیب میآید، اشاره میکند و میگوید که انسان باید به سمت روح خود پرواز کند. این پرواز به معنای رهایی از قید و بندهای مادی است و دعوت به کشف حقیقت و رحمت الهی است. در این راه، انسان باید به درون خود نگاهی عمیق بیفکند و از قفس تنگ جسمانی رهایی یابد. شاعر در پایان به دعوی وجود و استغفار اشاره میکند و به خواننده میآموزد که در این سفر روحانی باید خاموش باشد و به میخالص حق توجه کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
