

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۱
باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
باز آرزوی جانها از راه جان درآمد
باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد
هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد
باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست
باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد
سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند
کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد
اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره
از لامکان شنیده خیزید محشر آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به ظهور دوبارهی نیکی و خوشبختی در جهان اشاره میکند. با ورود آفتاب دولت، آرزوها و روحها به حیات بازمیگردند و درهای خوشبختی گشوده میشوند. تصویرهایی از حضور شاهی بزرگ به نمایش گذاشته میشود که در قلب لشکر، زندگی و راه امید را به ارمغان میآورد. نویسنده بر ضرورت پذیرش درد و سختیها تأکید میکند و بیان میکند که در دل این درد، راهی به سوی نجات و روشنی وجود دارد. در نهایت، با اشاره به سرنوشت و تقدیر، به آمدن و نمایان شدن حقیقتهای والای انسانی اشاره میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
