

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۳
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان
نَرّی جمله نرّان، با عشق، کُند آید
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده، این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رُستمِ سرآمد؟ تا دست برگشاید
رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر، قالب
چون برق بِجْهد از تن، یک لحظهای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد
کاین سر ز سربلندی، بر ساق عرش، ساید
