

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵
مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
بشکست دامها را بر لامکان برآمد
از باده گزافی شد صاف صاف صافی
وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد
جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل
آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد
در عالم طراوت او یافت بس حلاوت
وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد
زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند
در نقش دین بماند والله که کافر آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف یک تجربه معنوی عمیق میپردازد که از طریق ورود ناگهانی یک مرغ، نماد روح، به دام میآید. این مرغ پس از شکستن دامها به مقام الوهیت و صافی میرسد و از دردهای دنیا رها میشود. شاعر بیان میکند که در این حالت، جان مانند معراجی به علو میرسد و زیباییهای عالم برای او آشکار میشود. او با اشاره به شمس تبریزی، به عشق و نور خداوندی اشاره میکند و اعلام میکند که برای رسیدن به این مقام معنوی، باید خود را ترک کرد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که دور بودن از عشق و جلال الهی، موجب ملالت جان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
