

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۷
گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
کاری که بیتو گیرم والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم با جامهای زرین
جمله صداع گردد جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت بیتو هر آنچ بافم
والله نه پود ماند والله نه تار ماند
تو جوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساس عمیق فقدان و بیقراری خود میپردازد. او از اینکه بدون معشوق خود هر کاری بیثمر و بیمعنی است، ابراز ناامیدی میکند و میگوید حتی اگر بهترین لذتها را تجربه کند، هیچ چیزی نمیتواند جای خالی او را پر کند. در کار عشق، نبودن معشوق باعث میشود که هیچ چیزی به درستی شکل نگیرد و همه چیز ناقص بماند. شاعر به تشبیه معشوق به جویی بیکران میپردازد و تأکید میکند که هیچ پل و تلاشی نمیتواند او را به آن منبع وصل کند. او به فصلی که بهار خوبی معشوق است، اشاره میکند و میگوید فقط با حضور اوست که زندگی به معنای واقعی خود میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
