

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله بودند از آسمان
نه ماه گشت حامله زان بیقرار شد
گلنار پرگره شد و جوبار پرزره
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سر و دست که وقت کنار شد
گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر بهار را وصف میکند که با ورودش، زندگی و شادابی را به همراه دارد. طبیعت و گلها به عطر و زیبایی تازهای میرسند و همهجا را رنگارنگ میکند. در این دوران، گیاهان و درختان به جوانی و شادابی میرسند و نوید تجدید حیات و امید را میدهند. اشکوفهها و گلها با شادی و شگفتی به وجود میآیند و حتی خارها نیز در این بهار به زندگی پاسخ مثبت میدهند. در نهایت، شاعر به شکوههای آفرینش و بازگشت به زندگی اشاره دارد و بر نقش معنوی و روحانی بهار تاکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
