

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۰
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقشها که ببازد چه حیلهها که بسازد
به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد
در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت
چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست
یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
این غزل معماگونه از زبان مولانا شامل نشانه هایی ست که شاعر در هر بیت درباره سوژه به خواننده می دهد تا خواننده به تدریج تا با موضوع غزل آشنا شود با این حال این غزل از چنین پیچیدگی برخوردار است که مترجمان و شارحران مختلف از آن برداشت های گوناگون کردند برای مثال نیکلسون موضوع غزل را در رابطه با عشق می داند و عبدالکریم سروش موضوع غزل را تجربیات شاعر در وادی متافیزیک می داند مضمون اصلی شعر درباره ی هر چه باشد رازگونه و رمزآلود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
