

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی
ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید
بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت
برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید
مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را
ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید
حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری
ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی و فراقت معشوق اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که دل او را بیشتر نرنجاند و به یاد وفاهایی که میانشان بوده است، از جفا خود پرهیز کند. شاعر به زیبایی احساسات عمیق خود را بیان میکند و از میانهرو بودن عشق خود میگوید. او غم و درد را به آتش تشبیه میکند و تأکید دارد که این غم در درون و برون او وجود دارد. در پایان، به رهایی از فکر و جدایی از دنیا و توجه به خداوند دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
