

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۷
به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
حدیث خوبی آن یار دلربا گوید
چو باد در سر بید افتد و شود رقصان
خدای داند کو با هوا چهها گوید
چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن
دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید
بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی
ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید
اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من
که راز نرگس مخمور با شما گوید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا از بلبل و باغ و گلها سخن میگوید و به توصیف زیبایی و سحرابینی یار دلربا میپردازد. او به رازهایی اشاره میکند که از دل میجوشند و تنها در دل مستان بیان میشوند. شاعری بر این نکته تأکید دارد که رازها و لذتهای عرفانی در عمیقترین حالتهای مستی و عشق نهفته است و باید به جستجوی آنها پرداخت. در انتها، به شمسالدین تبریزی اشاره میشود که تصویری از مدح و کرامت او در دل مردم و شاعران بر سر زبانهاست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
