

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۳
نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته خواب
به شیوه گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مرغزار روحانی
چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید
هزار صورت و شخص عجب ببیند روح
چو خواب نقش جهان را از او فروساید
هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود
نه یاد این کند و نی ملالش افزاید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف لحظهای معنوی و روحانی میپردازد که در آن، انسان به نماز میایستد و در آغوش غروب، به دنیای غیب و وحی نزدیک میشود. در این حالت، ارواح به سوی عالم خواب هدایت میشوند و به دنیای روحانی میشتابند. در این دنیای معنوی، روح به تماشای زیباییهای مختلف میپردازد و خود را فراموش میکند. شاعر احساس میکند که جانش در این عالم مقیم است و از بار و دغدغههای دنیا رها میشود. در نهایت، غم و اندوه از دلش دور میشود و آرامش در او جای میگیرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
