

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را
بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را
خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولتدهی آمد
نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف یوسف و زیباییهای او پرداخته و سفر به مصر را بهانهای برای بیان عشق میکند. او از کرم و نیکی یوسف سخن میگوید و به زبردستی و عطای او اشاره میکند که جانی تازه به دلها میبخشد. شاعر با ذکر چهرههای آسمانی و گیاهان سبز، جمال محبوب را میستاید و بر این باور است که عشق و خلوص دل باید به خدای بزرگ تقدیم شود. او همچنین بر لزوم عدم وابستگی به ظواهر دنیوی و پیروی از عشق واقعی تأکید میکند و هشدار میدهد که عشق پاک و با ارزش تنها به او تعلق دارد. در نهایت، او از خاموشی دعوت میکند تا عشق حقیقی خودش را در دلها بیدار کند و از عشقهای سطحی پرهیز کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
