

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۳
زان ازلی نور که پروردهاند
در تو زیادت نظری کردهاند
خوش بنگر در همه خورشیدوار
تا بگدازند که افسردهاند
سوی درختان نگر ای نوبهار
کز دی دیوانه بپژمردهاند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان
کز دم دجال جفا مردهاند
بشکن امروز خمار همه
کز می تو چاشنیی بردهاند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نور ازلی اشاره میکند که در وجود انسان نهفته است و او را به تأمل و نگاه عمیق به خود و جهان فرا میخواند. مولانا میگوید که مانند خورشید باید بر بستههای ناامیدی و افسردگی غلبه کرد و به زندگی و موجودات پیرامون توجه کرد. او خواستار آن است که انسانها از خماری و محدودیتهای خود رها شوند و به حیات حقیقی و ابدی دست یابند. همچنین به پردههای دروغ و دوری از حقیقت اشاره میکند و بر لزوم شنیدن صدای حقیقت تأکید میکند، چرا که در این دنیای محجوب، بسیاری از مردم از حقیقت غافل ماندهاند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
