

رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۲۴۱
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۱
روزت بستودم و نمیدانستم
شب با تو غنودم و نمیدانستم
ظن برده بدم به خود که من من بودم
من جمله تو بودم و نمیدانستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این رباعی از عدم آگاهی خود سخن میگوید. او در روز، زیباییها و نعمتهای زندگی را ستایش میکند، اما در شب، بیخبری از عشق و وجود معشوق را تجربه میکند. او به نوعی در توهم جدا بودن از معشوق قرار دارد و در نهایت به این آگاهی میرسد که در حقیقت، خود و معشوق یکی هستند و او از این اتحاد بیخبر بوده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
