هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر
خر بسی کوشید و او را دفع گفت
در بیان فضیلت احتما و جوع
جوع خود سلطان داروهاست هین
مثل
آن یکی میخورد نان فخفره
حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت…
شیخ میشد با مریدی بیدرنگ
حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و…
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر…
برد خر را روبهک تا پیش شیر
حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود
آن یکی با شمع برمیگشت روز
دعوت کردن مسلمان مغ را
مر مغی را گفت مردی کای فلان
مثل شیطان بر در رحمان
حاش لله ایش شاء الله کان
جواب گفتن مؤمن سُنّی، کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنّت راهی باشد کوفتهٔ…
گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب
درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ…
درک وجدانی به جای حس بود
حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست
گفت دزدی شحنه را کای پادشاه
حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در…
آن یکی میرفت بالای درخت
معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران…
قول بنده ایش شاء الله کان
و همچنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و…
همچنین تاویل قد جف القلم
حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت…
آن یکی گستاخ رو اندر هری
باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت میکرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت…
کافر جبری جواب آغاز کرد
پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست میگویی تا ایاز…
ای ایاز این مهرها بر چارقی
گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازهایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست…
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست…
واعظی بد بس گزیده در بیان
فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجهتاشانت از آن اشارت…
سر چارق را بیان کن ای ایاز
حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را
بود گبری در زمان بایزید
حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد
یک مؤذن داشت بس آواز بد
حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من…
بود مردی کدخدا او را زنی
صفحه ۶ از ۸