هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گویند که عشق بانگ و نامست دروغ
گویند که یار را وفا نیست دروغ
از دل سوی دلدار شکافست شکاف
امروز طوافست طوافست طواف
با زنگی امشب چو شدستی به مصاف
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
گویند مرا چند بخندی ز گزاف
مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق
ای داروی فربهی و جان عاشق
تمکین و قرار من که دارد در عشق
لو کان اقل هذه الاشواق
هر دل که طواف کرد گرد در عشق
هر روز بنو برآید آن دلبر عشق
چون گشت طلسم جسم آدم چالاک
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک
خندید فرح تا بزنی انگشتک
در بحر صفا گداختم همچو نمک
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ
با همت باز باش و با کبر پلنگ
برزن به سبوی صحبت نادان سنگ
چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ
صفحه ۴۵ از ۸۴