مجموعه
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
آنکو ز نهال هوست خیزانست
آن نور مبین که در جبین ما هست
آواز تو ارمغانِ نفخ صور است
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
از بییاری ظریفتر یاری نیست
از جمله طمع بریدنم آسانست
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
از دوستی دوست نگنجم در پوست
از دیدن اغیار چو ما را مدد است
از عهد مگو که او نه بر پای من است
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
از نوح سفینه ایست میراث نجات
العین لفقدکم کثیرالعبرات
افغان کردم بر آن فغانم میسوخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز در این خانه کسی رقصانست
امروز من و جام صبوحی در دست
امروز مهام دستزنان آمده است
امشب آمد خیال آن دلبر چست
امشب شب آن دولت بیپایانست
امشب شب آنست که جان شبهاست
صفحه ۷ از ۸۴