مجموعه
آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست
آن جان که از او دلبر ما شادانست
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
آن چشم فراز از پی تاب شده است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
آن چیست کز او سماعها را شرف است
آن چیست که لذتست از او در صورت
آن خواجه که بار او همه قند تر است
آن دم که مرا بگرد تو دورانست
آن را که بود کار نه زین یارانست
آن را که خدای چون تو یاری داده است
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
آن روح که بسته بود در نقش صفات
آن روی ترش نیست چنینش فعل است
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
آن شاه که خاک پای او تاج سر است
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
آنکس که امید یاری غم داده است
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
آنکس که درون سینه را دل پنداشت
صفحه ۶ از ۸۴