هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
امشب هردل که همچو مه در طلب است
اندر دل من درون و بیرون همه اوست
اندر سر ما همت کاری دگر است
انصاف بده که عشق نیکوکار است
او پاک شده است و خام ار در حرم است
ای آب حیات قطره از آب رخت
ای آمده بامداد شوریده و مست
ای آنکه در این جهان چو تو پاکی نیست
ای بنده بدان که خواجهٔ شرق اینست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
ای حسرت خوبان جهان روی خوشت
ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای دل تا ریش و خسته میدارندت
ای دل تو و درد او که درمان اینست
ای دوست مکن که روزها را فرداست
ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست
صفحه ۸ از ۸۴