مجموعه
سر آغاز
شه حسامالدین که نور انجمست
تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک
تو خلیلِ وقتی ای خورشیدهش
در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی…
کافِران مهمان پیغمبر شدند
در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند…
مصطفی صبح آمد و در را گشاد
سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیهالسلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را…
کافِرَک را هیکلی بد یادگار
نواختن مصطفی علیهالسلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر…
این سخن پایان ندارد آن عرب
بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی
این نماز و روزه و حج و جهاد
پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق…
آب چون پیگار کرد و شد نجس
استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن
ناله از باطن برآرد کای خدا
گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی
فعل و قول آمد گواهان ضمیر
در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بیآنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛…
لیک نور سالکی کز حد گذشت
عرضه کردن مصطفی علیهالسلام شهادت را بر مهمان خویش
این سخن پایان ندارد مصطفی
بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا میشود تا او هم یار میشود روح را کی اسلم…
گرچه آن مطعوم جانست و نظر
انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس
قسم او خاکست گر دی گر بهار
مناجات
ای خدای بینظیر ایثار کن
تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون…
چون ملک از لوح محفوظ آن خرد
تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت…
همچو قومی که تحری میکنند
تفسیر یا حسرة علی العباد
او همی گوید که از اشکال تو
سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول
صوفیی بدرید جبه در حرج
صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیهالسلام او را
آمدیم اکنون به طاوس دورنگ
در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به…
گفت درویشی به درویشی که تو
تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و…
این تفاوت عقلها را نیک دان
حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی میمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه میکرد و شعر…
آن سگی میمرد و گریان آن عرب
در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده…
پر طاوست مبین و پای بین
صفحه ۱ از ۸