هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
در عشق نه پستی نه بلندی باشد
در عشق هزار جان و دل بس نکند
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
در کوی خرابات تکبر نخرند
در لشکر عشق چونکه خونریز کنند
در مدرسهٔ عشق اگر قال بود
در میطلبی ز چشمه در بر ناید
در معنی هست و در عیان نیست که دید
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد
ای دل، اثر صبح، گه شام که دید
در نفی تو عقل را امان نتوان داد
درویش که اسرار جهان میبخشد
در عشق توم وفا قرین میباید
دریا نکند سیر مرا جو چه کند
دردی داری که بحر را پر دارد
دست تو به جود طعنه بر میغ زند
دشنام که از لب تو مهوش باشد
دل با هوس تو زاد و بودی دارد
دلتنگ مشو که دلگشائی آمد
دل جمله حکایت از بهار تو کند
دل داد مرا که دلستان را بزدم
دلدار ابد گرد دلم میگردد
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
صفحه ۲۹ از ۸۴