هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
خواهم گردی که از هوای تو رسد
خواهم که دلم با غم همخو باشد
خورشید که باشد که بروی تو رسد
خورشید که در خانه بقا می نکند
خورشید مگر بسته به پیشت میرد
خوش عادت خوش خو که محمد دارد
خون دل عاشقان چو جیحون گردد
دامان جلال تو ز دستم نشود
دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
در باغ هزار شاهد مهرو بود
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در حضرت حق ستوده درویشانند
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد
در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید
در راه طلب رسیدهای میباید
در سلسلهات هر آنکه پا بست شود
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد
در صحبت حق خموش میباید بود
در عشق اگرچه خرده بینم کردند
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
در عشق توام وفا قرین میباید
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
در عشق اگر دمی قرارت باشد
صفحه ۲۸ از ۸۴