هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
دل دوش در این عشق حریف ما بود
دل را بدهم پند که عمدا نرود
دلها به سماع بیقرار افتادند
دل هرچه در آشکار و پنهان گوید
دوش آن بت من همچو مه گردون بود
دوش از قمر تو آسمان مینوشید
دو کون خیال خانهای بیش نبود
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
دی بنده بر آن قمر جانی شد
دی چشم تو رای سحر مطلق میزد
دیدم رخت از غم سر موئیم نماند
دی میرفتی بر تو نظر میکردند
دیوانه میان خلق پیدا باشد
رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
روز آمد و غوغای تو در بردارد
روز شادیست غم چرا باید خورد
روز محک محتشم و دون آمد
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
روزی که جمال آن صنم دیده شود
روزی که خیال دلستان رقص کند
روزی که نگار کمترک میآید
روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند
روزیکه وجودها تولد گیرد
صفحه ۳۰ از ۸۴