هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
شور آوردم که گاو گردون نکشد
شور عجبی در سر ما میگردد
شیرین سخنی در دل ما میخندد
صافی صفت و پاک نظر باید بود
صبح آمد و وقت روشنائی آمد
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد
صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
صد سال بقای آن بت مهوش باد
صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد
طاوس نهای که بر جمالت نگرند
عارف چو گل و جز گل خندان نبود
هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
عاشق که به ناز و نازکی فرد بود
عاشق که تواضع ننماید چکند
عشاق به یک دم دو جهان در بازند
عشق آن باشد که خلق را دارد شاد
عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
عشق تو بهر صومعه مستی دارد
عشق خوش تو چو قصد خونریز کند
عشق تو سلامت ز جهان میببرد
عشقی آمد که عشقها سودا شد
عقل و دل من چه عیشها میداند
صفحه ۳۲ از ۸۴