هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
زان آب که چرخ از آن بسر میگردد
زان مقصبه صنع تو یکی نی ببرید
ز اول که مرا عشق نگارم بربود
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
زندان تو از نجات خوشتر باشد
زنهار مگو که رهروان نیز نیند
سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
سر مستان را ز محتسب ترسانند
سروی که ز باغ پاکبازان باشد
سرهای درختان گل تر میچینند
سرهای درختان گل رعنا چیدند
سودای ترا بهانهای بس باشد
سوز دل عاشقان شررها دارد
شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
شادی همه طالبان که مطلوب رسید
شادم که غم تو در دل من گنجد
شادی زمانه با غمم برنامد
شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
شب رفت کجا رفت همانجای که بود
شب گشت که خلقان همه در خواب روند
صفحه ۳۱ از ۸۴