هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
مرغی که ز باغ پاکبازان باشد
مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد
مستان غمت بار دگر شوریدند
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
مطرب خواهم که عاشق مست بود
معشوقه چو آفتاب تابان گردد
معشوقه خانگی بکاری ناید
مگذار که غصه در میانت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
من بیخبرم خدای خود میداند
من چوب گرفتم به کفم عود آمد
مه را طرفی به ماه رو میماند
مهرویان را یکان یکان برشمرید
میآ ید یار و چون شکر میخندد
میجوشد دل که تا به جوش تو رسد
میگوید عشق هرکه جان پیش کشد
نی آب روان ز ماهیان سیر شود
گر راه روی راه برت بگشایند
و هو معکم از او خبر میآید
هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
هر جا به جهان تخم وفا برکارند
هر چند دلم رضا او میجوید
صفحه ۳۵ از ۸۴