هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
کشتی چو به دریای روان میگذرد
گفتم بیتی نگار از من رنجید
گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد
گفتم که به من رسید دردت بمزید
گفتم که ز خردی دل من نیست پدید
گفتی که بگو زبان چه محرم باشد
کو پای که او باغ و چمن را شاید
گوید چونی خوشی و در خنده شود
گویند که فردوس برین خواهد بود
کی باشد کاین نیش به نوش تو رسد
کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
که گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد
لبهای تو آنگه که به استیز بود
لعلیست که او شکر فروشی داند
ما بسته بدیم بند دیگر آمد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد
ما میخواهیم و دیگران میخواهند
ماهی که کمر گرد قمر میبندد
مائیم ز عشق یافته مرهم خود
مردان رهت که سر معنی دانند
مردان رهش زنده به جان دگرند
مردی که به هست و نیست قانع گردد
مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد
صفحه ۳۴ از ۸۴