هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آن جمع کن جان پراکنده بیار
آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
آن ساقی روح دردهد جام آخر
آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
امروز من از تشنه دهانی و خمار
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
ای آنکه دلت باید بر وی مگذر
ای بوده سماع آسمانرا ره و در
ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
ای دلبر عیّار دلِ نیکوفر
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
ای مرد سماع معده را خالی دار
این صورت باغست و در او نیست ثمر
بالا بنگر دو چشم را بالا دار
بالا منشین که هست پستی خوشتر
با همت باز باش و با هیبت شیر
بسیار بخواندهام دستان و سمر
تا بتوانی مدام میباش به ذکر
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
صفحه ۳۷ از ۸۴