هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
چون از رخ یار دور گشتم به بهار
چون بت رخ تست بتپرستی خوشتر
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر
خورشید همی زرد شود بر دیوار
در باغ در نیامدم گرد آور
در خاک در وفای آن سیمین بر
در مصطبهها گرد و خرابات نگر
در نوبت عشق چشم باشد در بار
دست و دل ما هرچه تهیتر خوشتر
دوری ز برادر منافق بهتر
رفتم به سر گور کریم دلدار
روی چو مهت پیش چراغ اولیتر
زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر
ساقی گفتم ترا می ساده بیار
سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر
طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر
فرمود خدا به وحی کای پیغمبر
گر جان داری بیار جان باز آخر
گر در سر و چشم عقل داری و بصر
گر گل کارم بیتو نروید جز خار
گفتم بنما که چون کنم بمیر
گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر
گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار
صفحه ۳۸ از ۸۴